|
واژه های انتظار محسن[162]
دانشجوی کارشناسی اتاق عمل دانشگاه علوم پزشکی زنجان |
عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی. اما دوست داشتن پیوندی خود آگاه و از روی بصیرت روشن و زلال .
عشق ، در هر رنگی و سطحی ، با زیبایی محسوس ، در نهان یا آشکار رابطه دارد . چنانچه شوپنهاور می گوید: عشق طوفانی و متلاطم و بوقلمون صفت است ، اما دوست داشتن آرام و استوار و پر وقار و سرشار از نجابت . عشق با دوری و نزدیکی در نوسان است . اگر دوری بطول انجامد ضعیف می شود ، اگر تماس دوام یابد به ابتذال می کشد . و تنها با بیم و امید و اضطراب و دیدار وپرهیززنده و نیرومند می ماند، عشق جوششی یکجانبه است . به معشوق نمی اندیشد که کیست یک خود جوششی ذاتی است ، و از ین رو همیشه اشتباه می کند و در انتخاب بسختی می لغزد و یا همواره یکجانبه می ماند و گاه ، میان دو بیگانه نا همانند ، عشقی جرقه می زند و چون در تاریکی است و یکدیگر را نمی بینند ، پس از انفجار این صاعقه است که در پرتو رو شنایی آن ، چهره یکدیگر را می توانند دید و در اینجا است که گاه ، پس جرقه زدن عشق ، عاشق و معشوق که در چهره هم می نگرند ، احساس می کنند که هم را نمی شناسند و بیگانگی و نا آشنا یی پس از عشق درد کوچکی نیست . اما دوست داشتن در روشنایی ریشه می بندد و در زیر نور سبز می شود و رشد می کند و ازین رو است که همواره پس از آشنایی پدید می آید ، و در حقیقت در آغاز دو روح خطوط آشنایی را در سیما و نگاه یکدیگر می خوانند ، و پس از آشنا شدن است که خودمانی می شوند . عشق ، جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی فهمیدن و اندیشیدن نیست .
موضوعات مرتبط: برچسبها: [ شنبه 8/11/90 ] [ 7:0 عصر ] [ محسن ]
[ نظر ]
شهید احمد رضا احدی موضوعات مرتبط: برچسبها: [ چهارشنبه 5/11/90 ] [ 6:0 عصر ] [ محسن ]
[ نظر ]
[ چهارشنبه 5/11/90 ] [ 1:1 عصر ] [ محسن ]
[ نظر ]
چندین سال پیش که طرح سرشماری نفوس و مسکن بود، یکی از دوستان میگفت رفته در یه خونهایی. آخه الان دقیق نمیدونم. شاید فردا از پسرم خبری بشه… پیر زن مادر شهیدی مفقود الاثر بود.
به نقل از :وبلاگ استاد جهانگیری سهروردی موضوعات مرتبط: برچسبها: [ دوشنبه 3/11/90 ] [ 10:1 صبح ] [ محسن ]
[ نظر ]
در جنگ جهانی اول (1916م.) هنگامی که عده ای از سربازان انگلیسی در چند کیلومتری بیت المقدس مشغول سنگرگیری و حمله بودند در دهکده کوچکی به نام اونتره لوحی نقره ای یافتند که حاشیه اش به جواهرات گرانبها مرصع و در وسطش خطوطی با حروف طلایی نگارش یافته بود: چون آن لوح را نزد فرمانده خود میجرای ان. گریندل بردند نتوانست چیزی از آن بفهمد. او این لوح را به فرماندهان ارتش بریتانیا، لیفتونانت و گلدستون رساند و آنها نیز آن را به باستان شناسان دادند. تصویر این لوح را در اینجا ملاحظه میکنید: زبانشناسان حروف خط عبرانی را چنین با حروف ما تطبیق داده اند: اعضای کمیته چون به مضمون نوشته لوح مقدس اطلاع یافتند انگشت حیرت به دندان گزیدند و پس از تبادل نظر قرار گذاشتند آن را در موزه سلطنتی بریتانیا بگذارند. اما چون این خبر به اسقف اعظم انگلستان رسید فرمان محرمانه ای به کمیته نوشت که خلاصه اش چنین است: موضوعات مرتبط: برچسبها: [ یکشنبه 2/11/90 ] [ 7:24 عصر ] [ محسن ]
[ نظر ]
قرآن ! من شرمنده توام اگر از تو آواز مرگی ساخته ام که هر وقت در کوچه مان آوازت بلند می شود همه از هم می پرسند "چه کس مرده است؟" چه غفلت بزرگی که می پنداریم خدا تورا برای مردگان ما نازل کرده است... قرآن ! من شرمنده توام اگر تورا از یک نسخه عملی به یک افسانه موزه نشین مبدل کرده ام. یکی ذوق می کند که تورا بر روی برنج نوشته، یکی ذوق می کند که تورا فرش کرده، یکی ذوق می کند که تورا با طلا نوشته، یکی به خود می بالد که تورا در کوچک ترین قطع ممکن منتشر کرده و ... ! آیا واقعا خدا تورا فرستاده تا موزه سازی کنیم؟! قرآن ! من شرمنده توام اگر حتی آنان که تورا می خوانند و تورا می شنوند، آنچنان به پایت می نشینند که خلایق به پای موسیقی های روزمره می نشینند. اگر چند آیه از تورا به یک نفس بخوانند مستمعین فریاد می زنند "احسنت ...!" گویی مسابقه نفس است! قرآن ! من شرمنده توام اگر به یک فستیوال مبدل شده ای حفظ کردن تو با شماره صفحه، خواندن تو آز آخر به اول، یک معرفت است یا یک رکورد گیری؟ ای کاش آنان که تورا حفظ کرده اند حفظ کنی تا این چنین تورا اسباب مسابقات هوش نکنند. آنچه ما باقرآن کرده ایم تنها بخشی از اسلام است که به صلیب جهالت کشیدیم...خوشا به حال هر کسی که دلش رحلی است برای تو...
دکتر شریعتی موضوعات مرتبط: برچسبها: [ یکشنبه 2/11/90 ] [ 6:12 عصر ] [ محسن ]
[ نظر ]
[ پنج شنبه 29/10/90 ] [ 1:10 صبح ] [ محسن ]
[ نظر ]
تحقیقات نشان داده که بسیاری از افراد، به این خاطر خویشتن داری را از دست می دهند که نمی توانند در برابر فشار روانی تقاضا برای ارتباط جنسی از طرف مقابل مقاومت کنند و با جدیت و صراحت نه بگویند. در این مواقع به احتمال زیاد طرف مقابل شما با زبان چرب و نرم حرف هایی می زند که ممکن است شما را به فکر فرو برد اما اگر از قبل برای هر کدام از این حرف ها جوابی آماده داشته باشید، می توانید به راحتی از دام ها فرار کنید. می گوید: لمس کردن یکدیگر باعث رشد انسان هاست. بگو: تو باید رشد کنی و اطلاعاتت را بیشتر کنی. من آن قدر پخته هستم که بدانم این کار، آرامش من و برنامه هایم (برای آینده) را خراب می کند. می گوید: رفتار تو مثل یک بچه کوچک است... بگو: اتفاقا رفتار من مثل آدم های باتجربه است. به اطرافت نگاه کن ببین ارتباط بدون مسئولیت پذیری و بدون برنامه چقدر جوان ها را بدبخت کرده است. می گوید: تو کنجکاو نیستی. فکر می کنی به یک بار تجربه کردن نمی ارزد. بگو: من درباره خیلی چیزها کنجکاو هستم؛ اما معنایشا ین نیست که بخواهم خودم قربانی بشوم، یا موش آزمایشگاهی باشم. هرچه باشد، امکان صدمه دیدن من هست؛ پس نمی ارزد. می گوید: همه این کار را می کنند. بگو: اولا خیلی ها خویشتن دار هستند، ثانیا بیشتر کسانی که تو می گویی، سرانجام سرشکسته و متأسف می شوند و ثالثا من همه نیستم و می دانم که چه کاری برای من صحیح است. می گوید: برای اینکه دوستت داشته باشند، باید بیشتر جلو بروی. بگو: من نمی خواهم برای دوست داشته شدن، اجازه بدهم کسی از من سوءاستفاده کند. می گوید: ولی من دوستت دارم. بگو: پس به تصمیم من احترام بگذار و احساسات مرا پایمال نکن. می گوید: به من نشان بده که چقدر دوستم داری. بگو: من با خویشتن داری و انتظار کشیدن تا روز ازدواج به تو نشان می دهم که چقدر دوستت دارم. می گوید: کسی که چیزی نمی فهمد. بگو: خودم و خدای خودم که این را می فهمیم. می گوید: تو مرا علاقمند و حالا نباید این طور رهایم کنی؛ وگرنه رفتارت در حق من بی انصافی و غیرانسانی است. چطور وجدانت چنین اجازه ای می دهد؟ بگو: من هیجانات نابجای تو نیستم و نمی توانم به قیمت راضی شدن تو، خودم را به گناه و عذاب وجدان و سرزنش بیندازم و خلاف آنچه که به صلاح زندگیم هست عمل کنم. تو باید خودت را کنترل کنی. می گوید: اگر قبول نکنی، دیگرانی هستند که با اشتیاق می پذیرند. موضوعات مرتبط: برچسبها: [ دوشنبه 26/10/90 ] [ 7:26 عصر ] [ محسن ]
[ نظر ]
این ماجرای واقعی در مورد شخصی به نام نظرعلی طالقانی است که در زمان ناصرالدین شاه طلبه ای در مدرسه ی مروی تهران بود و بسیار بسیار آدم فقیری بود. آن قدر فقیر بود که شب ها می رفت دوروبر حجره های طلبه ها می گشت و از توی آشغال های آن ها چیزی برای خوردن پیدا می کرد.یک روز نظرعلی به ذهنش می رسد که برای خدا نامه ای بنویسد.نامه ی او در موزه ی گلستان تهران تحت عنوان "نامه ای به خدا" نگهداری می شود. بسم الله الرحمن الرحیم خدمت جناب خدا !سلام علیکم ،اینجانب بنده ی شما هستم.از آن جا که شما در قران فرموده اید : "ومامن دابه فی الارض الا علی الله رزقها"«هیچ موجودزنده ای نیست الا اینکه روزی او بر عهده ی من است.»من هم جنبنده ای هستم از جنبندگان شما روی زمین.در جای دیگر از قران فرموده اید :"ان الله لا یخلف المیعاد"مسلما خدا خلف وعده نمیکند. بنابراین اینجانب به جیزهای زیر نیاز دارم : 1 - همسری زیبا ومتدین2 - خانه ای وسیع 3 - یک خادم 4 - یک کالسکه و سورچی 5 - یک باغ 6 - مقداری پول برای تجارت لطفا بعد از هماهنگی به من اطلاع دهید.مدرسه مروی-حجره ی شماره ی 16- نظرعلی طالقانی
نظرعلی بعد از نوشتن .....نامه با خودش فکر کرد که نامه را کجا بگذارم؟ می گوید،مسجد خانه ی خداست.پس بهتره بگذارمش توی مسجد. می رود به مسجد امام در بازار تهران(مسجد شاه آن زمان) نامه را در مسجد در یک سوراخ قایم میکنه و با خودش میگه: حتما خدا پیداش میکنه! او نامه را پنجشنبه در مسجد می ذاره. صبح جمعه ناصرالدین شاه با درباری ها می خواسته به شکار بره. کاروان او ازجلوی مسجد می گذشته، از آن جا که به قول پروین اعتصامی"نقش هستی نقشی از ایوان ماست آب و باد وخاک سرگردان ماست"ناگهان به اذن خدا یک بادتندی شروع به وزیدن می کنه نامه ی نظرعلی را روی پای ناصرالدین شاه می اندازه. ناصرالدین شاه نامه را می خواند و دستور می دهد که کاروان به کاخ برگردد. او یک پیک به مدرسه ی مروی می فرستد، و نظرعلی را به کاخ فرا می خواند. وقتی نظرعلی را به کاخ آوردند ،دستور می دهد همه وزایش جمع شوند و می گوید: نامه ای که برای خدا نوشته بودند،ایشان به ما حواله فرمودند .پس ما باید انجامش دهیم. و دستور می دهد همه ی خواسته های نظرعلی یک به یک اجراء شود موضوعات مرتبط: برچسبها: [ دوشنبه 19/10/90 ] [ 11:30 صبح ] [ محسن ]
[ نظر ]
|
|
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] |